X
تبلیغات
وبلاگِ سایت علیرضا صدیقی - حکایت عقاب و کلاغ
حکایت عقاب و کلاغ دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 2:4 بعد از ظهر

حکایت عقاب و کلاغ

 متوسط عمر عقاب 30 سال است و متوسط عمر کلاغ 300 سال...


عقابی در بلندای قله رفیعی لانه داشت. عقاب به پایان عمرش نزدیک شده بود، اما نمیخواست بمیرد. به یاد آورد که پدرش از پدرش که او هم از پدرش شنیده بود که در پایین قله کلاغی لانه دارد. 4 نسل از خانواده عقابها این کلاغ را دیده بودند اما کلاغ هنوز به نیمه عمر خود نیز نرسیده بود !

عقاب در دلش به کلاغ حسادت کرد، تصمیم گرفت به نزد کلاغ برود و راز عمر طولانی وی را جستجو کند. بنابراین بال گشود و در آسمان به پرواز درآمد. شکوه و عظمت عقاب بر کسی پوشیده نبود. با پروازش در زمین هیاهویی شد. پرندگان با حسرتی آمیخته با ترس به لای درختان گریختند، خرگوش ها و آهوان سراسیمه به دل جنگل پناه بردند و چوپان در حالی که مسیر حرکت عقاب را می نگریست به سوی گله دوید اما عقاب را اندیشه دیگر در سر بود.....

به لانه کلاغ رسید، کلاغ با وحشت و تعجب به وی نگریست ! چه امری این افتخار را نصیب او کرده بود ؟! عقاب داستان را برای کلاغ گفت و از او خواست تا راز عمر طولانیش را برای وی فاش کند.

کلاغ گفت که این کار را خواهد کرد و به او یاد خواهد داد آنچه خود انجام داده است تا عمر طولانی به دست آورد، پس باید عقاب از این پس با او زندگی کند و دمخور او شود و عقاب پذیرفت!

اما زندگی کلاغ کاملا متفاوت با زندگی او بود. عقاب که همیشه در اوج آسمان جا داشت و غذایش گوشت تازه و آب چشمه ساران کوهسار بود دید که کلاغ چگونه دزدی میکند، چگونه تحقیر میشود، چگونه از پسمانده غذا میخورد و از آب لجن سیراب میشود...

او در یکروز زندگی با کلاغ همه اینها را تجربه کرد !.........

در همان روز اول عقاب زندگی خود را به یاد آورد و دانست که زندگی و فرمانروایی کوتاه خود در بلندای آسمان را هرگز با زندگی طولانی در نکبت زمین عوض نخواهد کرد، حتی اگر عمرش فقط یکروز باشد......

 

گشت غمناک دل وجان عقاب

دید کش دور به انجام رسید

باید از هستی دل برگیرد

خواست تا چاره ناچار کند

صبح گاهی ز پی چاره کار

گله کآهنگ چرا داشت به دشت

و آن شبان بیم زده، دل نگران

کبک در دامن خاری آویخت

آهو استاد ونگه کرد و رمید

لیک صیاد سر دیگر داشت

چاره مرگ نه کاری است حقیر

صید هر روزه به چنگ آمد زود

 

 

آشیان داشت در آن دامن دشت

سنگ ها از کف طفلان خورده

سال ها زیسته افزون ز شمار

بر سر شاخ ورا دید عقاب

 

 

گفت: کای دیده زما بس بیداد

مشکلی دارم اگر بگشائی

گفت: ما بنده درگاه توایم

بنده آماده، بگو فرمان چیست

دل چو در خدمت تو شاد کنم

 

این همه گفت ولی با دل خویش

کاین ستمکار قوی پنجه کنون

لیک ناگه چو غضبناک شود

دوستی را چو نباشد بنیاد

در دل خویش چو این رای گزید

 

 

زار و افسرده چنین گفت عقاب

راست است این که مرا تیز پر است

من گذشتم به شتاب از در و دشت

گر چه از عمر دل سیری نیست

من و این شهپر و این شوکت و جاه

تو بدین قامت و بال ناساز

پدرم از پدر خویش شنید

با دو صد حیله به هنگام شکار

پدرم نیز به تو دست نیافت

لیک هنگام دم بازپسین

از سر حسرت با من فرمود

عمر من نیز به یغما رفته است

چیست این سرمایه عمر دراز

 

 

زاغ گفت ار تو درین تدبیری

عمرتان گر که پذیرد کم وکاست

ز آسمان هیچ نیائید فرود

پدر من که پس از سیصد واند

بارها گفت که بر چرخ اثیر

بادها کز زبر خاک وزند

هر چه از خاک شوی بالاتر

تا بدانجا که بر اوج افلاک

ما از آن سال بسی یافته ایم

زاغ را میل کند دل به نشیب

دیگر این خاصیت مردار است

گند ومردار بهین درمان است

خیز و زین بیش ره جرخ مپوی

ناودان جایگهی سخت نکوست

من که بس نکته نیکو دانم

خوان گسترده الوانی هست

 

 

آن چه زآن زاغ چنین داد سراغ

بوی بد رفته از آن تا ره دور

نفرتش گشته بلای دل و جان

 

آن دو همراه رسیدند از راه

گفت: خوانی که چنین الوان است

می کنم شکر که درویش نیم

گفت و بنشست و بخورد از آن گند

 

 

عمر در اوج فلک برده به سر

ابر را دیده به زیر پر خویش

بارها آمده شادمان ز سفر

سینه کبک و تذرو و تیهو

اینک افتاده بر این لاشه و گند

بوی گندش دل و جان تافته بود

دلش از نفرت و بیزاری ریش

یادش آمد بر آن اوج سپهر

فر و آزادی و فتح و ظفر است

دیده بگشود و به هر سو نگریست

آن چه بود، از همه سو خواری بود

 

بال بر هم زد و برجست از جا

سال ها باش و بدین عیش بناز

من نیم در خور این مهمانی

گر بر اوج فلک باید مرد

 

 

شهپر شاه هوا اوج گرفت

سوی بالا شد و بالاتر شد

لحظه ای چند بر این لوح کبود

چو از او دور شد ایام شباب

آفتابش به لب بام رسید

ره سوی کشور دیگر گیرد

داروئی جوید و در کار کند

گشت بر باد سبک سیر سوار

ناگه از وحشت پر ولوله گشت

شد پی بره نوزاد دوان

مار پیچید و به سوراخ گریخت

دشت را خط غباری بکشید

صید را فارغ و آزاد گذاشت

زنده را دل نشود از جانت سیر

مگر آن روز که صیاد نبود

 

 

زاغکی زشت و بد اندام و پلشت

جان ز صد گونه بلا در برده

شکم آگنده ز گند ومردار

ز آسمان سوی زمین شد به شتاب

 

 

با تو امروز مرا کار افتاد

بکنم هر چه که تو می فرمائی

تا که هستیم هواخواه توایم

جان به راه تو سپارم جان چیست

ننگم آید که ز جان یاد کنم

 

گفتگوئی دگر آورد به پیش

از نیاز است چنین خوار و زبون

زو حساب من و جان پاک شود

حزم را بایدم از دست نداد

پر زد و دورترک جای گزید

 

 

که مرا عمر حبابی است بر آب

لیک پرواز زمان تیزتر است

به شتاب ایام از من بگذشت

مرگ می آید و تدبیری نیست

عمرم از چیست بدین حد کوتاه

به چه فن یافته ای عمر دراز

که یکی زاغ سیه روی پلید

صد ره از چنگش کردست فرار

تا به منزلگه جاوید شتافت

چون تو بر شاخ شدی جایگزین

کاین همین زاغ پلید است که بود

یک گل از صد گل تو نشکفته است

رازی این جاست تو بگشا این راز

 

 

عهد کن تا سخنم بپذیری

دگری را چه گنه ،کاین ز شماست

آخر از این همه پرواز چه سود

کان اندرز بٌد و دانش و پند

بادها راست فراوان تاثیر

تن وجان را نرسانند گزند

باد را بیش گزند است و ضرر

آیت مرگ شود ، پیک هلاک

کز بلندی رخ بر تافته ایم

عمر بسیارس از آن گشته نصیب

عمر مردار خواران بسیار است

چاره رنج تو زان آسان است

طعمه خویش بر افلاک مجوی

به از آن، کنج حیاط و لب جوست

راه هر برزن و هر کو دانم

خوردنی های فراوانی هست

 

 

گندزاری بود اندر پس باغ

معدن پشه مقام زنبور

سوزش و کوری دو دیده از آن

 

زاغ بر سفره خود کرد نگاه

لایق حضرت این مهمان است

خجل از ماحضر خویش نیم

تا بیاموزد ازو مهمان پند

 

 

دم زده در نفس باد سحر

حیوان را همه فرمان بر خویش

به رهش بسته فلک طاق ظفر

تازه و گرم شده طعمه او

باید از زاغ بیاموزد پند

حال بیماری دق یافته بود

گیج شد، بست دمی دیده خویش

هست پیروزی و زیبائب و مهر

نفس خرم باد سحر است

دید گردش اثری زینها نیست

وحشت و نفرت و بیزاری بود

 

گفت کای یار ببخشای مرا

تو و مردار و تو و عمر دراز

گند و مردار تورا ارزانی

عمر در گند به سر نتوانم برد

 

 

زاغ را دیده بر او ماند شگفت

راست با مهر فلک همسر شد

نقطه ای بود و دگر هیچ نبود ...

 

نوشته شده توسط علیرضا صدیقی  | لینک ثابت |